تبليغاتX
زهیر من - دارم می آیم فاطمه!
تا تو را دیدم کارگردان قلبم گفت: نور...صدا...حرکت! و من برای به دست آوردنت چه نقش ها که بازی نکردم!
 

+سلام زهیر من! من٬ نه! ما آمدیم!

+خیلی روز می شود رفته ام! خیلی شب هم می شود! روزهایش

جدا٬ شب هایش جدا!

+راستی زندگی ادامه داردها!

+ترانه گفتن یادم رفته! غزل کم و بیش یادم هست! اما تازه فهمیده ام

فقط شعر مهم است! همان احساس سابق!

+برگشته ام! وای!!!!!! نه! برگشته ایم که فقط بنویسم: عشق!

لابد می پرسی چرا!

زیرا.....زیرا عشق هست!

+ چقدر این جمله ی پایانی کیمیاگر را دوست دارم:

بوسه ای همراه نسیم آمد و روی لبهای جوان چوپان نشست.جوان

 لبخندی زد و گفت: دارم می آیم فاطمه!

.

.

+منتظر ما باشید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 16:32  توسط مجتبی   |