+سلام زهیر من! من٬ نه! ما آمدیم!
+خیلی روز می شود رفته ام! خیلی شب هم می شود! روزهایش
جدا٬ شب هایش جدا!
+راستی زندگی ادامه داردها!
+ترانه گفتن یادم رفته! غزل کم و بیش یادم هست! اما تازه فهمیده ام
فقط شعر مهم است! همان احساس سابق!
+برگشته ام! وای!!!!!! نه! برگشته ایم که فقط بنویسم: عشق!
لابد می پرسی چرا!
زیرا.....زیرا عشق هست!
+ چقدر این جمله ی پایانی کیمیاگر را دوست دارم:
بوسه ای همراه نسیم آمد و روی لبهای جوان چوپان نشست.جوان
لبخندی زد و گفت: دارم می آیم فاطمه!
.
.
+منتظر ما باشید!