تبليغاتX
زهیر من
تا تو را دیدم کارگردان قلبم گفت: نور...صدا...حرکت! و من برای به دست آوردنت چه نقش ها که بازی نکردم!

رشت! پارك روبروي خونه ي ما! ساعت 12!

برف سنگين چند روز پيش، هر گوشه ي پارك كوه هاي يخي درست كرده!

با هر قدم تا زانو توي برف ميري و وجودت يخ مي زنه!!

وارد پارك ميشم.يه دختر و پسر روي يه نيمكت نشستن.بي مقدمه وارد صحنه

ميشم.از صحنه اي كه مي بينم هم تعجب مي كنم هم لبخند مي زنم.

آخه تا حالا نديده بودم!

يه دختر چادري و يه پسر محترم از هم لب بگيرن.اونم وسط پارك...

با خودم ميگم: رشت عجب شهري بود خودم خبر نداشتم!

يه جورايي بهشون حسودي مي كنم.ياد تنهايي خودم ميفتم و بعد ياد اينكه

اصلا براي چي اين ساعت روز اينجام! قدم ها رو تند مي كنم.روي يه

نيمكت مي شينم و زل مي زنم به پله هاي ورودي پارك!

يك كارگر پارك همون طور كه شاخه بريده ي درختي رو مي كشه از

جلوم رد ميشه و ميگه:

خدا مي شكنه، بنده مي شكنه، بدبختي مال منه!

 

لبخند مي زنم.دارم به حرفش فكر مي كنم كه يه صحنه دلم رو مي لرزونه!

از پشت درخت ها سه تا دختر ميان داخل پارك...يكيشون سپيد پوشيده...

نا خودآگاه ميرم به زمستون سال پيش....

 

-الو...چيكار مي كني چكامه؟ قطع و وصل ميشه!

--هيچي! كاپشنم سياه شده...كاپشن سفيدم! پاك نميشه....

- آخه بچه آدمي مثل تو كه نمي تونه لباسش رو تميز نگه داره سفيد نمي خره

كه....

--.........(خنده)

 

برمي گردم به پارك! بغض گلوم رو فشار ميده.لعنتي! باز ياد اون روزا افتادم.

با خودم عهد مي كنم دختر سپيد پوش قصيده ي منه!

فاصله مون خيلي دوره.نمي تونم صورت ها رو تشخيص بدم.دارن با هم عكس

مي گيرن.مي خوام برم جلو...اما بر مي گردم و ميشينم سر جام.

پنج دقيقه اي مي گذره.عاقبت حركت مي كنن سمت جايي كه من نشستم.دل دل امونم

نميده.30 متري فاصله داريم كه مطمئن ميشم خودشه! قصيده ي منه! ناخودآگاه

ميرم به چهار سال پيش....

مغازه ي بابام.مياد تو...

-سلام...عروسك هاي باغ وحش دارين.؟

و من همون جا قصه ي آوارگيم شروع ميشه!

 

باز برمي گردم به پارك....

نگاش مي كنم.يه لحظه چشمام رو ازش برنمي دارم.ميرسن روبه روي من...

خيره ميشم به چشاش...

قرار ما اين بود كه جلو نرم.به سختي خودم رو خفه مي كنم.حالا رو به روي

من ايستاده....خدايا! كاش ساعت ها مي مردن...كاش!

ميگه: سلام!

اون قدر محوشم كه با صدايي خفه و بي اختيار مي گم: سلام!

ميگه: خوبي!؟

باز بي اختيار ميگم: مرسي

ميگه: خداحافظ!

گيجم! دلم مي خواد ثانيه ها رو كش بدم.ناخودآگاه مي لرزم.برمي گرده و

صورتش از نگاهم پنهون ميشه.مي خوام داد بزنم: نرو! من نگاهت رو مي خوام!

اما نمي تونم.اون ميره.....و چند متر اون طرف تر عكس مي گيرن.خيره ميشم بهش.

ياد ديدار تابستوني دو سال پيش مي افتم: كه رفت و برگشتم بهش خيره شدم.بغض هم

امونم نداد.....

 

باز برمي گردم پارك!

دارن دور ميشن كم كم! آروم بلند ميشم.باز يه نگاه پر حسرت به دل دل و خوشي چند

دقيقه قبلم مي كنم.دلم واسه مجتبي شاد چقدر تنگ شده....سرم رو ميندازم پايين و راه

ميفتم.باز مي رسم به نيمكت اون دختر و پسر....

دختر حالا سرش رو گذاشته روي شونه ي پسره...ايندفعه جاي لبخند، بغضم مي شكنه

و مي زنم زير گريه......

توي خيابون به زور جلوي اشكم رو مي گيرم و ميرم خونه.....

 

اما ديگه برنمي گردم پارك.....................

 

---امروز فهميدم مجتبي فقط مزاحمتون بود....ديگه مزاحم نميشم...شماها رفيق نبودين...

يادتون باشه! شما هركس بودين....هركس!!!!!!!!!!!!!!!

کینه از من به دل گرفتین....خیالی نیست....منو دیگه رفیق نمی دونین خیالی نیست.

من عادت کردم خوشی درست کنم و خودم عزا بگیرم.

ولی یادتون باشه جواب بدی رو با بدی نمیدن.

تقدیم به دوستای خوب یه روز که حالا می ترسن منو ببینن!

 

 

غمگين بي تو بودنم! غمگين اين متاركه!

شادم كه شادي نازنين! يار جديد مباركه!

شادم از اينكه اينروزا، يار و رفيق با هم خوشين!

خيالي نيس اگه دارين، روياي من رو مي كشين..................

 

                                                          مجتبي بي تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 13:23  توسط مجتبی   | 

سلام!

---خيانت! باز هم خيانت! رفيق نزديكتر از نفس، نفسم رو بريد! دوست تنها

يك گلدان عتيقه بود! دلم بد شكست....با اون همه ادعا، كمر رفاقت رو

شكست! تا به خودم شك كنم...من باز كجا اشتباه كردم!؟ هان!؟

تو رو از من گرفت، اون كه نبايد!

نميشه باورم، كابوسه شايد....

---يك روز مونده به رشت....موبايل رو برمي دارم.مي خوام يه مسيج

بنويسم.دلم هواي قصيده رو مي كنه...پس براش مي نويسم...باز مسيج

مي نويسم.

 

مي نويسم: سلام، خوبي!؟ ميشه يه چيزي ازت بخوام!؟ فوري!

 

مي نويسه: بگو!

 

مي نويسم: من فردا ميام رشت. مي خوام ببينمت.يعني مي خوام باهات

حرف بزنم.ميشه!؟ زياد مزاحمت نميشم.باشه!؟

 

مي نويسه:چي مي خواي بهم بگي!؟ چي مي تونه باشه!؟ حتما بايد ببيني!؟

 

مي نويسم: آره! دلم مي خواد ببينمت.يه حرفايي هم بايد رو در رو بگم.

باشه!؟

 

مي نويسه: نه! نمي تونم.اگه ميومدم هم با اون دوست پسرم ميومدم.بيام!؟

 

با بغض مي نويسم: خيلي بي معرفتي!خيلي! مگه من چي گفتم اينجوري

مي كني باهام!؟ مگه من چيكارت كردم!؟ اين جور حرف زدن و

بي معرفت بودن كار بزرگي نيست چكامه! عيبي نداره! با من اينجوري

حرف بزن.اما من فقط دلم برات يه ذره شده بود.با همون دوست پسرت

خوش باش.لابد خيلي خوبه كه باهاش هرجا ميري.اما اصلا ازت انتظار

نداشتم.دوستت دارم.خداحافظ!

 

مي نويسه:نمي خواستم ناراحتت كنم.منظوري هم نداشتم.فقط مي خواستم

بگم كه نمي تونم.اگه حرفت خيلي مهمه از راه ديگه هم مي توني بگي.

اگه نه كه نه.باي!

 

مي نويسم:هيچي! مهم نيست ديگه.فراموشش كن.بيشتر از اين نمي خوام

دلم بشكنه.خداحافظ.........................................

 

---افتادم توي خط غزل!

 

من آن مرغ گريزانم، كه مي سازد قفس ها را!

دمش را مي دمد در هيچ! نمي خواهد نفس ها را!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:2  توسط مجتبی   |