تبليغاتX
زهیر من
تا تو را دیدم کارگردان قلبم گفت: نور...صدا...حرکت! و من برای به دست آوردنت چه نقش ها که بازی نکردم!

--- گفتي: نميشناسمت!

ميگم:منم همين طور!

 

ميگم: چيُ‌ مي خواي باور كني! ديوونگي هاي من رو!؟ نه! ديگه نياز ندارم

كسي پرپر زدنم رو باور كنه.كاش خيلي قبل از اينها كسي باورم مي كرد.اما...

خيلي دير شده....

 

ميگم: راستي! تا حالا فكر كردي چرا تو رو انتخاب كردم براي اجراي نقشه ام؟

نفهميدي.هيچ وقت نمي فهمي.دلمم نمي خواد بفهمي.ولي بدون چون مث خواهرم

دوستت داشتم اين كار رو كردم.مهم نيست باور كني.فقط گفتم بدوني! همين!

راستي! واسه اين ادامه ندادم كه فهميدم تو نيازي به نگراني من نداري! واسه

اينكه از كارات فهميدم تو مثل چكامه اي! عاقل! منطقي! خوشحالم!

 

ميگم:تا حالا گفتم توي چه كوچه اي بزرگ شدم!؟ توي كوچه اي كه تموم

بچه ها ي همسنم دختر بودن!

توي كوچه اي كه كسي بازي مورد علاقه ي منو نمي كرد! چه سخت بود!

 

ميگم: بازي، بازي، منم بازي!؟ حكايت همينه! منم دلم مي خواست منو بازي

بدين.درست مثل همون پسربچه اي كه يه روز با حسرت مي خواست به

بچه هاي كوچه بفهمونه منم بازي بدين! اما مث هميشه هيشكي نفهميد!

 

ميگم:ثابت كنم!؟ مي خوام هيچكس رو ثابت كنم! همين!

 

ميگم: گريه هات رو باور نمي كنم!اما برام عزيزن.ولي مي دونم...خوب

مي دونم گريه اي نبود! قبول!؟ دروغگو دشمن خداست!

 

ميگم:بخند! بيشتر بخند! خنده داره! اين قصه خيلي خنده داره!

 

مبگم: متاسفي!؟ جدي!؟ منم متاسفم! من كجام!؟ من گم شدم!اما چرا هيشكي راه

خونه رو بلد نيست!!

 

ميگم: مجتبي گم شده! مجتبي گم شده فقط چون گم شده اش آرومتر مي سوزه!

راستي! من آخرين باري كه خنديدم يادم نيست.اما مي دونم به هيشكي نخنديده

بودم! به خدا!!!!

 

ميگم: بهترين دوست ها!!! چه كلمه ي قشنگي! چه كلمه ي عجيبي! يادم مياد.

جديا! بهترين دوستايي بودن كه داشتم.حتي از رفيق هاي پسر...

نبايد بگم.اما ميگم...حس مي كردم خيلي مهمم! خيلي...

اما نمي دونستم همش بازيه! آره! پسربچه آخر تونست بازي كنه! اون هم بازي

دادن...اما چقدر كوتاه! من هنوز تا ده نشمرده بودم كه....

 

ميگم:دوست!؟ وجود نداره! باورم شده...همه تو رو به خاطر چيزي مي خوان.

بهترين دوستام به خاطر يه چيز ديگه شدن بهترين دوستان يه روز دور...

بهترين دوستام منو به خاطر خودم نمي خواستن.

اينهمه سختي اگه هيچ ثمري نداشت حداقل فهميدم بهترين دوست يعني چي!

 

ميگم: نذار بيشتر از اين بگم.خاطره هام بايد قشنگ بمونن! من هنوزم مهمم!

مگه نه؟

 

ميگم: برادرت!؟ آره! يادش به خير...چقدر دوره خاطره هاش! برادري كه...

فقط مجازي بود! فقط....

 

ميگم: داد نزن.بيدارم! بت خيالي!؟ همون بهترين دوست بهترين دوستام!؟

اينجور فكر مي كني!؟ فكر مي كردم تو يكي بفهمي! متاسفم!

مي دونم اون رفته! به خدا مي دونم! مي دونم با يكي ديگه خوشه! خودت

گفتي سر حاله! مي دونم ديگه يادم نيست.اما ولم كن....

 

ميگم: عشق اين نيست!؟ زرنگي!؟ عشق هيچي نيست! عشق...هيچي! ولش

كن.

 

ميگم: من بت خودم رو مي پرستم.بتي كه حتي ديگه نمي بينمش! دلمم نمي خواد

كسي دلش واسم بسوزه! همين!

 

ميگم:ممنون كه هنوز دوستم داري.مث برادر! مث خواهر! خواهري كه هيچ وقت

نداشتم.اما قبول داري هيچي خواهر واقعي آدم نميشه!؟اينو توي اين دو ماه فهميدم!

 

ميگم: راستي! خيلي دوسِش داره! مگه نه!؟ اندازه ي من!؟

ميگم: مگه ميشه دوسِش نداشت!؟

 

راستي!

 

«ببخشيد خانوما! ميشه اينجا بشينم!؟ لبخند! و آن پسر نشست!» تمام!

 

 

لابد خيلي دوسِش داري!؟ كه عشق من برات كمه!

پيشت بي اعتبارم و، واسه ت شدم عين همه!

مدتي ميشه خيلي زود، حوصله تُ سر مي برم!

لابد خيلي دوسِش داري!؟ كه هي ميگي بايد برم!

من ديگه دارم ميشكنم، آخه به كي تكيه كنم!؟

فقط مي خوام ببينمت! اگه بشه، بشه گريه كنم!

هنوز هنوزه يادمه! وقت خداحافظيمون!

دلم نمي خواست كه بري، اما نگفتم كه بمون!

لابد خيلي دوسِش داري!؟.............

 

                                                                       مجتبی بی او 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:13  توسط مجتبی   | 

---کی گفت من دنبال دخترهای دانشگاه هستم!؟؟ اونایی که این رو گفتن یه زحمت

به چشم مبارک بدن و متن زیر عنوان وبلاگ رو بخونن! خیلی بهم برخورد!!

 

---mp3 player روی گوشم! روی نیمکت بوستان! تنهاتر از تنها! خیره میشم

به کوه های باراجین! به آدما خیره میشم! به دانشکده هایی که مثل غول به هم خیره

شدن!

حس می کنم بیخودی اینجا نشستم.برای چی! برای کی!؟من که دیگه وارث آرزوها

رو ندارم.بغض ولم نمی کنه! از دیدن آدما خنده ام می گیره! یعنی همه ی اینا با هم

کار درسی دارن!؟ یعنی حتما باید یه دختر مشکل درسی یه پسر رو رفع کنه!

کارهاشون به نظرم مضحک میاد! می خوام داد بزنم:

عشق کشکه عمو جان! اما....

یاد خودم می افتم! چشمام رو می بندم.باز آخرین لبخندش! و ناخودآگاه انگار اون رو

می بینم که حالا با یکی از من بهتر خوشه! از این خوشی ناخوش میشم!

به سرم می زنه اینقدر برم تا برسم وسط کوه و فریاد بزنم از ته دل:

 

آخه چرا!؟ چرا تاوان اینهمه عشق باید این باشه!؟ خدا! با توام! چرا نمی فهمی!؟

با توام! این حق منه!

 

اما فقط یه قطره اشک یواشکی میفته روی چمن ها! همین! بازم سعی می کنم خودم

رو آروم نشون بدم! باز هم بغض باید خفه ام کنه! نه! مرد که گریه نمی کنه!!!

هنوز یک ساعت تا کلاس مونده!

می خوام خودم رو راضی کنم! میگم حقمه! باید اینقدر درد بکشم تا دوستت دارم رو

از ته دل بفهمم! فکر میکنم درسته! میگم هنوز باید پاش سوخت!

میگم اون میاد! یه روزی...شاید دیر..ولی میاد! و باز خیره میشم به کوه ها!

 

محسن نامجو می رسه به بیت من! بیت زندگی من:

 

گلی که خو مِدادُم پیچ و تابش!

به آب دیدگونیم دادُم آبش!

به درگاه الهی کی روا بی!؟

گل از ما، دیگری گیره گلابش!؟

وا وا لیلی....

 

چیزی به کلاس نمونده! کلاس ادبیات! این باعث میشه آروم بشم.تموم مدت توی کلاس

ساکتم.استاد بازم با طعنه میگه یعنی توی کل دانشجوهای دانشگاه کسی نمی تونه شعر

آخر شاهنامه ی اخوان ثالث رو بخونه!؟

ناخودآگاه دستم میره بالا و شروع می کنم:

 

این شکسته چنگ بی قانون

رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر

گاه گویی خواب می بیند...........

 

شعر تموم میشه.استاد میگه چه خوب خوندی! لبخند می زنم.با خودم شرط می بندم استاد

نمی دونه با این جمله چه محبتی به من و غمهام کرده! نه! نمی دونه!!!

 

تو این شهر هزار چهره!

که اشک با آدماش قهره!

که غربت دم به دم هرجا!

روی دیوارای شهره!

مگه این گریه بند میاد!؟

دلم چشم تو رو می خواد!

عروسای خوش و خوشرنگ!

کنار این ستون سنگ!

ولی من بیدل و تنها!

منِ خسته! منِ دلتنگ!

 

مگه این گریه بند میاد!؟

دلم چشم تو رو می خواد!

 

                                                                          مجتبی بی تو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:48  توسط مجتبی   |