دوستان و رفقاي هميشگي! اين آخرين پست من خواهد بود.
زهير من عمر زيادي نداشت.شايد روزي برگشتم.شايد هم هرگز
پاي اين حافظه ي سرد ننشينم! پيدا كردن خود، تاواني دارد....
از اين به بعد، هر كس كاري با من داشت با من تماس بگيرد
يا اس ام اس!
پايان تلخي نيست.اميدوارم.هميشه عاشق باشيد.
در پناه يگانه عاشق هستي.![]()
دستانم مي لغزد.حس غريبي دارم.درست مانند حس بازيگري كه
براي آخرين بار روي صحنه خواهد رفت! جايي خواندم آخرين
نقشي كه هركس بازي مي كند نقش حقيقي اوست! و حالا اين
منم! خود خود خود من.........
عاشقي،جزيره ي ناشناخته اي، كه خودش رو كشف كرده........
امروز، از قيد و بندها آزادم! اين منم، ترسويي كه مي خواهد
فرياد بزند: ديگر نمي ترسم!
برايم دست بزنيد! وقتي كه آرام آرام، قدم به قدم روي صحنه و
روي صحنه مي روم و تبسمي مي كنم و فريادي و گريه اي...
براي من دست بزنيد....محكمتر....محكمتر.....محكمتر.....
سلام! اين منم، آنكه مي داند پشت سرش پلي نيست و دارد با
دستان خودش پل هاي اميد را يكي يكي خراب مي كند!
اين منم، عاشق و ديوانه ي هميشگي....كه ديگر بلد نيست گول
بزند...تو...او....خود.....
اين منم، كه از يك سال و نيم برزخ مي آيد....اين منم،با پيراهني
كه هنوز بوي گريه مي دهد...
اين منم، كتيبه اي كه تا امروز روي ديگرش را هيچ كس نخوانده!
اين منم، كه رازش را مي سرايد در گوش هيچ كس.....
و باز اين منم، كه تنها مي گندد اما اينبار مي خندد گاهي....كه
ديگر در دلش حرف نگفته اي نيست....
آخ عاشق! واي عاشق! با خودت چه كردي؟ كاش ترسو نبودي...
كاش ار برگشتن نمي ترسيدي! كاش از يكبار شجاعت نمي هراسيدي!
اگر هيچ وقت برنگشتي كاش آن يك بار هم برنمي گشتي....كاش
از تنهايي نمي ترسيدي! كاش...كاش ....كاش.....
و كاش، ايكاش نبود!
تو اصلا مي فهمي!؟ تو اصلا فكر ميكني!؟ تو چه مي داني!؟
تو چه مي داني يعني چه! وقتي معشوقت دست كس ديگري باشد و
تو براي عشقشان كف بزني....كمكشان كني و هيچ كس نيايد بگويد
آهاي آقاي ترسو! ببخشيد كه معشوقتان مال ديگري بود!
تو مي فهمي يا نه!؟ با توام...آهاي تماشگر....با توام...برايم دست
بزن احمق! محكم...محكمتر...محكمتر....محكمتر.......
ببخش گفتم احمق...دستان سرخ شده ات را مي بوسم........
تماشاگر! يك سوال بپرسم؟
چرا مادينه ها هميشه نمي فهمند!؟؟ چرا زن ها پشت ديوار را
نمي بينند!؟پشت ديواري كه يك نرينه برايشان اشك ميريزد!!!
چرا مادينه ها رمزها را نمي فهمند!؟ چرا زن ها نمي فهمند زهير
يعني چه!؟ چرا او نفهميد؟؟؟ مگر من زهير را براي چند نفر با
آن آب و تاب توضيح داده بودم!؟
مگر علامت ها را نديد!؟ مگر سبزي بي جان خودكار را نديد!؟
آن ها را باور نكرد و نقش مرا باور كرد!؟ چرا تماشاگر!؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برايش دست نزن! آرام تر...آرام تر...آرام تر.........خفه شو!!!!
ببخش گفتم خفه شو! حنجره ي بي صدايت را مي بوسم..........
تماشاگر يك سوال ديگر بپرسم!؟
چرا يك سال و نيم خفه بودم!؟؟ چرا هيچ نگفتم به هيچ كس! چرا؟
تماشاگر! آخر مال من نبود! آخر دوستم نداشت! آخر از من خوشش
نمي آمد! خودش گفت! باور كن!
من كه گفتم اما او هم نخواست! ديدي حق داشتم بترسم!؟ تو از نه
نمي ترسي!؟ آهاي آقايان! آهاي خانوم ها! شما از نه نمي ترسيد!؟
مي ترسند! برايم دست بزن تماشاگر! محكمتر....محكمتر....محكمتر..
قرار بود جور ديگر پيش برود! نشد! كاش هرگز نمي ديدمش! كاش
هرگز نمي خنديد! كاش گذشتن را بلد بودم! اما بعد از او ديگر همه
چيز پوچ شد.....كاش همان روز گفته بودم....كاش.........
تماشاگر...يك سوال ديگر!
ديگر هيچ كس باورم ندارد! حالا كه خودم را پيدا كرده ام همه مرا گم
كرده اند!چه كار كنم!؟؟؟
نه! هيچ راهي نيست! من باخته ام! همه چيز را...من به خاطر ترس از
تنها ماندن تنها شده ام.....
تماشاگر! بگويم حرف دلم را!؟؟؟
مي گويم...تا بداند برايش چه ققنوس وار مي سوزم.از او زنده مي شوم
باز مي ميرم.به او مي گويم برزخم را.....
خسته ام....خيلي خسته.....دلم مي خواهد بروم وسط خيابان بخوابم!
ديوانگي ام مبارك!
تماشاگر! به او مي گويم.مي دانم تنهاتر از هميشه مي شوم.اما ديگر از
تنهايي نبايد ترسيد.مجتبي تمام مي شود.اما عشق حقيقي اش تا ابد زنده
مي ماند....اين پايان را ترجيح مي دهم!
تماشاگر! مجتبي عاقبت خودش را پيدا كرد....
برايش دست بزنيد.....محكم....محكمتر...محكمتر....محكمتر..........
من به جرم دل سپردن، اعتراف مي كنم اكنون!
اين حساب عاشقي را، با تو صاف مي كنم اكنون!
فاتح غم هاي ديروز، مي شود تسليم چشمت............
در نبرد ناگزيرت، دل، غلاف مي كنم اكنون!
مجتبی هیچ کس![]()
پایان